تبليغاتX
مهدی فریمان
بیوگرافی

نام: مهدی فریمان(سید مهدی فرخی فریمان)

متولد: ۱۱/۱/۱۳۴۶ اسفراین

فارغ التحصیل بازیگری از هنرهای زیبای دانشگاه تهران

۱۰ سال فعالیت تجربی در تئاتر قبل از ورود به دانشگاه

شرح عمده فعالیت های حرفه ا ی من: . . .

- بازي درتئاترهاي

" آنتيگون"(دانشجوئئ )

در بهرام چوبينه (دكتر صادقي)

ايليات(محرم زينال زاده)

كارنامك

 ليلا

تئاتر تلويزيوني عيد ولايت(حسين فرخي)

و مرغ دريائئ(كار:محمد رحمانيان)، این کار جهت جشنواره چخوف "روماني"    سال 1382 وانتخاب براي جشنواره دو سالانه اش وسفر به" مكزيك"در سال 1383اين جشنواره ها به همت يونسكو برگزارمي شد.

- و کارهای تصویری: 

فيلم سينمايي "ابجد" (ابولفضل جليلي)

سريال "روزگار قريب"(كيانوش عياري).

 

تله فیلم "مردزیبا"(بهمن زرین پور)


سریال"چهارسوق خاطره"{(خسرو معصومی)مراحل فنی}


پشت در خبری نیست (سینمایی)مرحله فنی

|+| نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 16:58 توسط مهدی فریمان |



شعر و داستان

شعر



اکسیر رهایی

دخترک،

که به امید رهایی،

برروزن نشسته بود روزی،

زانو در بغل گرفته است هنوز.

نرهانیده است تیر آرش اورا،

در کاسه یک چشمش گنجشکی،

ودر دیگری جغدی،

خوابیده اند بر تخم های امید وتباهی.

اسکلت دخترک اما،

امیدوارست هنوز-هنوز.

بیهوده است بیهوده.

نامردمی سخت تر از این حرف هاست.

تیر و کمان چاره نیست،

باید راه دیگری اندیشید.

.................................................................فریمان


فریاد نکردم ظلم تو را.

اشتباهم این بود،

میدانم.

حال،بااین زانوان تا شده واین کمر خمیده، مثل یک علامت سئوال گنده شده ام.

                                                                                      فریمان


برای فروغ

گفته بود:"دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد"

نه دست هایش،

که تمام پیکرش را در باغچه کاشتند.

جوانه زدنش را من ندیدم.

ولی امروز،

به اندازه یک شهر...

نه...یک دنیا،

 شاخه دوانده آن پیچک همیشه سبز،

که در زمستان و برف رفت.

                                                                      ۱۳۸۱/۳/۲۸


به انتها رسیده ام.

پشت سرم ،

اینجا وآنجا،

یک سبز موهوم از خاطرات با تو بودن،

روبرو یک دیوار آجری.

مشت می زنم بر دیوار.

می شکند دستم،

می ترکد بغضم.


داستان کوتاه


آن چادر گل گلی

تابستان 78بود. من بعد از سالها دوری از درس و مدرسه وکتاب،داشتم خودمو برای کنکورهنر آماده می کردم که اگه بشه برای اولین بار کنکور بدم.خبر شدیم مادر بزرگ سخت ناخوشه.مادرم وقتی از عیادت مادر بزرگ برگشت گفت:حالش خیلی بده، ممکنه ساعتای آخرعمرش باشه...حتماً برو ببینش .

تمام کودکی من آغشته بود، به بوی اتاق مادر بزرگ،اتاقی کم نور، که اغلب اجاق کناردیوارش روشن بود ورایحه چوب های مختلف که توش می سوخت، همیشه دراتاق وکل خونه پخش می شد. وقتی هنوز شهر نشین نشده بودیم، همیشه خونه مادر بزرگ بودیم. چه همراه مادر،چه تنها.دستای خسته مادر بزرگ، پراز برکت مهربانی بود وخوراکی....انگار وظیفه مادریش قرار نبود تموم شه. دستاش که می رفت توجیب نیم تنه مخملیش، کشمش و مغز گردو وبادوم اضافه می شد به مهربونی دستاش.

پدر بزرگ هم که بود، کنار کتابخانه کوچکش که پر بود ازکتابهای جلد چرمی و چاپ سنگی قطور، می نشست ،یا قرآن می خوند یا تاریخ انبیاء.حالاچند سال که رفته. با صدای مادرم دوباره خودمو بین کتابای کنکورم پیدا کردم.

-: اونقدر حالش بد بود که منو نشناخت ،...نمی تونست حرف بزنه،...نمیتونست از جاش بلند شه بشینه... - باید به دیدنش می رفتم...رفتم...

دررو که باز کردم مادر بزرگ روی رختخواب پهن شده اش نشسته بود با صدای در برگشت ،پرسید :کیه؟من که حرفای مادرم از وصف حال مادر بزرگ رو مرور می کردم با خوشحالی وکمی تعجب گفتم :منم مهدی .مادر بزرگ از همون دوردست مهربونشودرازکردوگفت :چطوری پسرم ،بیا جلو. همونطور که نزدیک می شدم از حالت چشما ورنگ صورت مادربزگ دونستم که مادرم بی راه نگفته،معلوم بود که مادر بزرگ بحران سختی رو پشت سر گذاشته.خودم رو به دستاش نزدیک کردم طوری که دست مهربونش رو سرم قرار گرفت ،منو بوسید وگفت:خوش آمدی پسرم. احوالشو پرسیدم گفت: امروز کمی بهترم.بعد از کمی مادر بزرگ شروع به صحبت کرد. او از خوابی گفت که دیده بود: دیدم همه تو امامزاده روستان، همه خوشحال وشاد بودن، انگار، عید بود. یه باره خدابیامرز پدربزرگت اومد ،گفت :چرا اومدی اینجا ؟برگرد برو خونه.با خودم گفتم ببین حاجی هم دیگه منو نمی خواد منو از خودش دور می کنه. گفتم :باشه حاج آقا،ولی مثل اینکه کسی چادر منو عوضی برداشته ،چادرمو پیدا کنم میرم.بعد دیدم ماری(یکی از اقوام)اومد و پرسید :چی شده خاله؟گفتم :والا چی بگم خاله ،من با چادر رنگی گلدار اومدم...ببین چادری که سرم مشکی.ماری گفت :حتماً با کسی عوض شده ،بده ببرم چادر خودتو بیارم.و چادرمشکی رو گرفت و رفت. منم از خواب پریدم.

من با شنیدن این هم خنده م گرفت.  با تعریفی که از حال وروز مادربزرگ شنیده بودم حدس زدم ، دچار یه کابوس شبانه شده بوده ،پیرزن.حال مادربزگ تقریباً خوب بود.با آرزوی بهبودی کامل ازش خداحافظی کردم.درادامه مسیربرای رسیدن به خونه خودمون ازکوچه ای می گذشتم که نزدیک خونه ماری خانم بود.وقتی نزدیک شدم دیدم عده ای مشغول چسپاندن پارچه مشکی به در ودیوار خونه ماری خانم اند....یهو نفسم بند اومد... انگار کسی با پتک کوبید تو سرم.... یاد حرفای مادر بزرگ افتادم:"ماری چادر سیاه رو برد."...پشتم لرزید.پرس وجو کردم.مادر شوهر ماری ،همون روز صبح فوت شده بود...منتظر بودن تا پسرش، از مشهد بیاد که ببرن دفنش کنن.

مهدی فریمان

8/5/1388


هنوزآن سئوال

؟؟؟ 

از خیابون که رد شدم ،راهمو به طرف میدون فردوسی ادامه دادم.همین طور که غرق تفکرات درهم وبرهم خودم بودم ،از دور دیدمش،در یه لحظه نگاهمون به هم گره خورد. در حالی که به هم نزدیک می شدیم می تونستم تغییر حالت خودم رو، تو چهره اون ببینم،یه نگاه بهت زده عجیب، که یه لبخند داشت چاشنیش می شد.. وقتی به هم رسیدیم بی اختیار ایستادیم، هردو . نیم چرخی زدیم و روبه روی هم قرار گرفتیم.انگار نمی تونستیم پلک بزنیم، یا شاید می ترسیدیم پلک بزنیم.

گفتم:سلام

گفت:سلام

جوونی بود هم سن وسال خودم.

با اون که صد درصد می دونستم هرگز ندیدمش، پرسیدم:ما همو می شناسیم؟

جواب داد:نمیدونم!

گفتم:ببخشید.

از همدیگه جدا شدیم و به راهمون ادامه دادیم،بی اختیار!!!

امروز ...چند سال که از اون روز می گذره. ولی هنوز اون سئوال خودشو به درودیوار ذهنم می کوبه:

من واون جوون همو می شناختیم؟؟؟؟!!!

                                                                    مهدی فریمان

                                                                      ۱۳۸۸/۵/۸

 

|+| نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 16:48 توسط مهدی فریمان |



روزگار قریب
 

تصاویری از مجموعه روزگار قریب

مهدی فریمان

|+| نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 13:54 توسط مهدی فریمان |



مهدی فریمان 
|+| نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 13:52 توسط مهدی فریمان |



ابزار بازی, چشم و دست (قسمتی از پایان نامه تحصیلی)

دراینجا قسمتي از پايان نامه تحصيلي ام رابرای دوستان درج مي كنم 


 بازيگري ...؟


تصور اينكه بازيگري كجا و چگونه بوجود آمده شايد چيزي باشد كه ذهن خيلي‌ها را كه در اين حيطه كار مي‌كنند به خود معطوف كرده باشد براستي عنصري به اسم بازيگري از كجا شروع شده است. در نوشته هاي محققان و تاريخ نگاران بازيگري را بعد از گذشت مدتي از بوجود آمدن تئاتر مي توانيم پيدا كنيم قبل ازآن بدون شك چيزي به اسم بازيگري وجود نداشته است كه مكتوب باشد ولي با كمي تخيل و نگاه در زندگي انسان ؛ از بدو حضورش در اين كره خاكي در مي‌يابيم كه بازيگري جزو بخشي از زندگي انسان بدوي بوده و تاثير ارتباطي شديدي برايش ايجاد مي‌كرده است . . .


::ادامـه مـطـلـب::


|+| نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 2:20 توسط مهدی فریمان |



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس